yalda110
Wednesday 5 September 2007-1, 03:41 PM
پرنده بزرگ خوشبختی
دختر ناشنوای پرشر و شور فیلم معروف پوران درخشنده، ازدواج كرده و با همسر ناشنوایش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزیفروشی دارند.
ناتوانی فیزیكی! همین بهانه معركهای است كه بقیه عمرت را گوشه خانه بنشینی و به در و دیوار بدوبیراه بگویی و دستآخر توقعت از دور و بریهایت آن قدر بالا برود كه هم زندگی را به كام خودت زهر كنی هم اطرافیانت. اما این وسط چندنفری پیدا میشوند كه این ناتوانی برایشان اهمیت ندارد؛ تنها چیزی كه برای آنها مهم است، این است كه مثل بقیه آدمها زندگیشان را بكنند.
«عطیه معصومی»، همان دختر ناشنوای پرشر و شور فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» است و با همسرش «جهانگیر طاهریاصل» جزو همین آدمها به حساب میآیند. آنها بدون توجه به ناشنوابودنشان سراغ یك شغل پردیالوگ رفتهاند؛ فروشندگی، شغلی كه آدمهای معمولی هم ازش فراری هستند.
دختر ۱۲-۱۱ساله فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» حالا حسابی بزرگ شده است، ازدواج كرده و با همسرش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزیفروشی دارند؛ فانتزیهایی كه همسرش جهانگیر از آن طرف آب میآورد و عطیه هم كه خوره این چیزهاست، هربار چندتایی را برای خانه خودشان برمیدارد؛ خانهای كه وقتی عطیه ازش حرف میزند، میشود برق زندگی را توی چشمهایش دید. عطیه و جهانگیر برای هر لحظه این زندگی واقعا جنگیدهاند تا به اینجا برسند.
● مغازه كوچك آشنایی
هنوز ضبط را روشن نكردهایم كه جهانگیر میگوید: «ناشنوا! صدا خراب است». منظورش این است
كه درست متوجه [Only Registered Users Can See Links]حرفها نمیشود. در طول مصاحبه مدام بهانه جور میكند و جیم میشود. وقتی هم ازش میخواهیم خودش را معرفی كند به عطیه اشاره میكند كه تو بگو. عطیه چندباری اسم و فامیل جهانگیر را میگوید و ما متوجه نمیشویم، در نتیجه برایمان روی كاغذ مینویسد.
بعد میگوید: «متولد ۵۴ است و دیپلمه. من هم متولد ۵۴ هستم. دیپلم گرافیك دارم». آنها ۳ سال است كه با هم ازدواج كردهاند؛ اما آشناییشان برمیگردد به سال۷۹، زمانی كه عطیه به مغازه نقلی آخر پاساژ حوالی تجریش سر میزند برای خرید. «با خالهام رفته بودم خرید. همانجا با هم آشنا شدیم.
بعد برای مغازه كارت تبریك و اینجور چیزها درست میكردم و با هم همكار شدیم. یواش یواش خالهام بهاش گفت عطیه را بگیر. اما جهانگیر میگفت نه، نمیخواهم». از جهانگیر میپرسیم چرا نمیخواستی؟ میگوید: «عطیه خیلی خوب حرف میزند. من نمیتوانم. ورزشكار و هنرپیشه هم بود. اما خالهاش گفت اینها مهم نیست...».
عطیه میپرد وسط حرفش و با شیطنت میگوید: «من هم گفتم مهم نیست! بالاخره قبول كرد و آمدند خواستگاری». عطیه از توی موبایلش عكس یك دختر تپل را نشانمان میدهد و میگوید: «دخترمان است؛ «دینا» هشت ماهه است». و جهانگیر با دست اشاره میكند كه خیلی كوچولو است.
آنها میگویند برای این اسمش را گذاشتهاند دینا كه تلفظش برای هردوشان راحت است و میتوانند راحت صدایش كنند. وقتی از جهانگیر میپرسیم حالا راضی هستی كه بالاخره رفتی خواستگاری عطیه، چندبار پشتسر هم میگوید «عالیه... عالیه..». و این «عالیه» را چنان میكشد كه صدای آبشدن آن قند معروف را میشود ته دلش شنید.
● پیشرفت میكنیم، پس هستیم
حالا دیگر از آن مغازه نقلی ته پاساژ خبری نیست. آنها ۲ تا مغازه درست و درمان به اسمهای «چارلی چاپلین» و «لورل هاردی» دارند. تا ۳ سال پیش كافیشاپ هم داشتند كه چون خیلی درگیرشان كرده بود، تعطیلاش كردند.
با اینكه مغازهها اجارهای است اما درآمدشان آنقدر خوب هست كه جهانگیر روز بهدنیاآمدن دینا، عطیه را با یك سوئیچ ۲۰۶ غافلگیر میكند. ولی رسیدن به اینجا اصلا كار آسانی برایشان نبود.
جهانگیر میگوید: «۲۰سال است كه به این كار مشغولم. ۱۸ سالم كه شد گفتم میخواهم مستقل باشم. آه هم در بساط نداشتم. اما میخواستم روی پای خودم بایستم. كلی زحمت كشیدم تا مغازه ۱۵ متری ته پاساژ تبدیل شد به این. اول كارهای فانتزی نداشتیم. با هم كه آشنا شدیم كارمان را وسعت دادیم.
الان حتی سفره عقد و دستهگل عروس هم سفارش میگیریم. خیلی جاها هم بودیم؛ تجریش، میرداماد، پاسداران، جردن و... الان ۵-۴ سال است كه اینجا ثابت هستیم». وقتی میگوید جردن كنجكاو میشویم؛ معلوم میشود همین طبقه اول آیتك مغازه داشتهاند.
● دشمنان طبقه چهارم
جهانگیر میگوید: «همه تزئینیفروشیها با ما دشمن هستند اما ما كاری به كار كسی نداریم». عطیه كه انگار داغ دلش تازه شده باشد چندباری روی میز میكوبد و با قاطعیت حرف شوهرش را ادامه میدهد: «همسایههای طبقه چهارم همه با ما دشمناند. این را بنویس. حتما بنویسیها. اگر بفهمند شما خبرنگارید از حسادت دق میكنند».
چرا مگر خودشان مشتری ندارند؟ عطیه میگوید: «چرا ولی ما خوشرو هستیم. با خنده سلام میكنیم. مشتری هم خوشاش میآید و از ما خرید میكند. اینكه دست من نیست. آنها ناراحت میشوند. هی میگویند اینجا چرا شلوغ است؟ خب، به توچه؟!».
و برایمان تعریف میكند تا حالا یك بار هم حراج نكردهاند، اما مشتری همینطوری از سر و كولشان بالا میرود. جهانگیر میگوید: «آنها حسودی میكنند به خاطر اینكه ما ناشنوا هستیم. همهشان مدام تلفن به دست معامله میكنند ولی ما اصلا تلفن نداریم. اما مغازه ما شلوغتر است».
وقتی ازشان میپرسیم از شما تقلید هم میكنند؟ عطیه تقریبا جیغ میزند كه «اوف... اوف... تا دلتان بخواهد. ما كه آمدیم اینجا فقط سه تا مغازه فانتزی بود. الان شده چهلتا. هی میآیند نگاه میكنند و میگویند این چیه؟ اون چیه؟ بعد میروند مثل آن را میآورند. اما ما كار خودمان را میكنیم».
عطیه راست میگوید. آنها آنقدر سرشان شلوغ است كه دیگر وقت ندارند خودشان را درگیر همسایهها كنند.
«مشتریها خودشان با پای خودشان میآیند و دست آخر هم راضی بیرون میروند. تنها كاری كه ما میكنیم این است كه مهربان هستیم و همه را دوست داریم».
● مسخره نكنید، لطفا
هرچند آنها مهربان هستند و در برخورد اول با مشتریها صمیمی، اما از رفتار بعضی از مشتریها ناراضی هستند. این نارضایتی در جهانگیر بیشتر است؛ چون به قول عطیه او خیلی حساس است.
اما عطیه از این برخوردها چیزی به دل نمیگیرد: «من با مشتریها مشكلی ندارم. با آنها حرف میزنم. اگر متوجه نشوند روی كاغذ مینویسم. مشكلی نیست». عطیه آن قدر راحت میگوید مشكلی نیست كه تو واقعا باورت میشود كه مشكلی وجود ندارد.
او با مشتریها درباره برخورد غلطشان حرف میزند؛ «بعضیها مسخره میكنند. میخندند. میگویند اینها كر و لال هستند. ما نیمهناشنوا هستیم. من میشنوم. برای همین میروم پیشاش میگویم خانم بگویید ناشنوا، نه كر و لال. خجالت میكشد. میرود فرداپسفردا میآید جنس میخرد و معذرتخواهی میكند».
ولی بعضیها واقعا مشكلسازند «مشتریهایی هستند كه خرید میكنند و یكی، دو روز بعد میآیند میگویند این را از شما خریدیم، شكسته است. دروغ میگویند. میخواهند از ما سوءاستفاده كنند. بحث میكنم. بعد میرویم انتظامات مشكلمان را حل میكنیم».
وقتی ازشان میپرسیم كدامتان گرانتر میفروشید؟ میخندند و میگویند «فرقی نمیكند ما گرانفروشیم!» عطیه برایمان توضیح میدهد كه چون آنها اولین مغازهای هستند كه آن جنس را آوردهاند نسبت به خریدشان گرانتر از بقیه میفروشند. ولی اگر جنس چشم مشتری را بگیرد بهاش تخفیف میدهند.
عطیه و جهانگیر مشتری ثابت زیاد دارند؛ چه آنهایی كه از اول هرجا رفتهاند دنبالشان آمدهاند، چه از هنرپیشهها. ظاهرا پای ثابت آنها هم شفیعیجم است. «شفیعی جم زیاد میآید اینجا. خرید هم میند؛ شمع، مجسمه و از اینجور چیزها».
داریوش فرهنگ و پوران درخشنده هم زیاد میآیند و هردفعه كلی خرید میكنند. بقیه هنرپیشهها هم بیشتر سر میزنند و احوالپرسی.
● ما هم هستیم
چند سالی است كه جهانگیر خودش به غیر از شمع چیزی نمیسازد و مجسمهها و اجناس مغازه را از چین، تركیه، فیلیپین و تایلند میآورد. قبلا آنها باهم میرفتند اما از وقتی دینا به دنیا آمده و مغازهها هم ۲ تا شده، جهانگیر خودش تنهایی میرود. او از برخورد آدمهای آنطرف آب خیلی راضی است.
عطیه میگوید: «اما اینجا هر كاری میكنیم كلی حرف پشتسرمان است. یك سال پیش به كانون ناشنوایان ۲ میلیون تومان كمك كردیم. حتی تشكر نكردند. سریع میگویند این پول را از كجا آوردهاید؟ اینچیزها برای ما مهم نیست. بگذار حرف بزنند. خدا كه هست». عطیه از كمبود امكانات رفاهی شاكی است.
میگوید: «شما میتوانید دانشگاه بروید ولی بچههای ناشنوا چیزی از كلاس و درس متوجه نمیشوند. در خارج از ایران دانشگاههای خاص وجود دارد كه بچهها میتوانند ادامه تحصیل بدهند». او میگوید بهزیستی كارهایی انجام میدهد ولی خیلی كم و ناچیز است.
عطیه از اینكه بیشتر بچههای ناشنوا خانهنشین هستند ناراحت است. او خودش الان مربی درجه ۳ والیبال است؛ «اگر حداقل به بهانه ورزش از خانه بیرون بیایند، هم به زندگی امیدوارتر میشوند، هم دوستانی برای معاشرت پیدا میكنند».
مصاحبه تمام است. ضبط خاموش شده. اما یك سؤال هنوز باقی مانده. فكر میكنید عكسالعمل دینا وقتی بفهمد پدر و مادرش ناشنوا هستند چی باشد؟ عطیه به زور بغضش را میخورد و فقط با سر جواب میدهد «نمیدانم» اما ما میدانیم. او به داشتن چنین پدر و مادر امیدوار و موفقی افتخار خواهد كرد. یعنی اگر راستش را بخواهید چارهای جز این نخواهد داشت.
● چندروز قایمام كردند
۲۰ سال از آن روزهایی كه عطیه نقش «ملیحه» را بازی كرده است میگذرد. چهرهاش نسبت به آن سالها چندان تغییر نكرده. مشتریها او را بعد از چند برخورد به جا میآورند و اكثرا هم از این موضوع حسابی ذوقزده میشوند.
«پرنده كوچك خوشبختی» برای مردم آنقدر خاص است كه همین چند وقت پیش در یك برنامه تلویزیونی، از طرف مردم به عنوان بهترین كار پوران درخشنده انتخاب شد.
عطیه بعد از «پرنده كوچك خوشبختی» در یك قسمت «راه شب» برای داریوش فرهنگ و در صحنه كوتاهی از «شمعی در باد» برای پوران درخشنده بازی كرده است.
ماجرای بازیگرشدن عطیه از سال ۶۶ شروع شد؛ وقتی كه پوران درخشنده برای انتخاب نقش ملیحه به مدرسه ناشنوایان دماوند رفت. او از چند نفر تست میگیرد كه چندان باب میلش نیستند. تا اینكه خانم مدیر او را سراغ عطیه میفرستد.
عطیه در این باره میگوید: «خانم درخشنده از هیچكس خوشاش نیامده بود. گفته بود من یك دختر شیطان میخواهم. برای همین هم او را فرستادند سراغ من. خانم درخشنده گفت گریهكن، راه برو و... بعد از من خوشاش آمد.»
از عطیه كه میپرسیم پدر و مادرت مخالفتی نداشتند؟ اینقدر راحت سرش را به نشانه «نه» تكان میدهد كه معلوم است پدر و مادرش اصلا بدشان نمیآمده سر دختر پر شر و شورشان جایی گرم باشد و حداقل چند صباحی از دیواری غیر از دیوار خانه و مدرسه بالا رود.
عطیه خاطرههای عجیب و غریبی از عكسالعمل مردم بعد از نمایش «پرنده كوچك خوشبختی» دارد. او از دردسرهایش بعد از نمایش فیلم میگوید؛ « مسئولین یكی از سینماهای شهرستان از من خواستند آن صحنه آخر فیلم كه میگویم «مامان» را همزمان از پشتپرده بگویم. وقتی آخر فیلم گفتم «مامان!» همهچیز یكهو به هم ریخت. قیامتی شد.
آخر شب به زور از سینما آوردم خانه. چند روزی قایمام كردند. خیلی ترسیده بودم.»
عطیه تعریف میكند درآمد سینما در آن یك هفته به قدری زیاد شده بود كه مسئولین سینماهای دیگر هم مدام سراغش را میگرفتند. اما غائله به همینجا ختم نمیشود.
«یك پسری مدام زنگ میزد خانهمان كه من میخواهم بیایم خواستگاری عطیه. مامانم حسابی كفری شده بود. میگفت این دختر فقط ۱۱سالش است. اما گوشاش بدهكار نبود. مدام زنگ میزد. آخر هم یك تابلو فرش ابریشم برایم فرستاد كه هنوز هم یادگاری نگهاش داشتهام.» این استقبال فقط از طرف مردم نبود؛ او در همان سال جایزه ویژه هیات داوران جشنواره فجر را گرفت.
منبع: همشهری آنلاین
دختر ناشنوای پرشر و شور فیلم معروف پوران درخشنده، ازدواج كرده و با همسر ناشنوایش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزیفروشی دارند.
ناتوانی فیزیكی! همین بهانه معركهای است كه بقیه عمرت را گوشه خانه بنشینی و به در و دیوار بدوبیراه بگویی و دستآخر توقعت از دور و بریهایت آن قدر بالا برود كه هم زندگی را به كام خودت زهر كنی هم اطرافیانت. اما این وسط چندنفری پیدا میشوند كه این ناتوانی برایشان اهمیت ندارد؛ تنها چیزی كه برای آنها مهم است، این است كه مثل بقیه آدمها زندگیشان را بكنند.
«عطیه معصومی»، همان دختر ناشنوای پرشر و شور فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» است و با همسرش «جهانگیر طاهریاصل» جزو همین آدمها به حساب میآیند. آنها بدون توجه به ناشنوابودنشان سراغ یك شغل پردیالوگ رفتهاند؛ فروشندگی، شغلی كه آدمهای معمولی هم ازش فراری هستند.
دختر ۱۲-۱۱ساله فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» حالا حسابی بزرگ شده است، ازدواج كرده و با همسرش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزیفروشی دارند؛ فانتزیهایی كه همسرش جهانگیر از آن طرف آب میآورد و عطیه هم كه خوره این چیزهاست، هربار چندتایی را برای خانه خودشان برمیدارد؛ خانهای كه وقتی عطیه ازش حرف میزند، میشود برق زندگی را توی چشمهایش دید. عطیه و جهانگیر برای هر لحظه این زندگی واقعا جنگیدهاند تا به اینجا برسند.
● مغازه كوچك آشنایی
هنوز ضبط را روشن نكردهایم كه جهانگیر میگوید: «ناشنوا! صدا خراب است». منظورش این است
كه درست متوجه [Only Registered Users Can See Links]حرفها نمیشود. در طول مصاحبه مدام بهانه جور میكند و جیم میشود. وقتی هم ازش میخواهیم خودش را معرفی كند به عطیه اشاره میكند كه تو بگو. عطیه چندباری اسم و فامیل جهانگیر را میگوید و ما متوجه نمیشویم، در نتیجه برایمان روی كاغذ مینویسد.
بعد میگوید: «متولد ۵۴ است و دیپلمه. من هم متولد ۵۴ هستم. دیپلم گرافیك دارم». آنها ۳ سال است كه با هم ازدواج كردهاند؛ اما آشناییشان برمیگردد به سال۷۹، زمانی كه عطیه به مغازه نقلی آخر پاساژ حوالی تجریش سر میزند برای خرید. «با خالهام رفته بودم خرید. همانجا با هم آشنا شدیم.
بعد برای مغازه كارت تبریك و اینجور چیزها درست میكردم و با هم همكار شدیم. یواش یواش خالهام بهاش گفت عطیه را بگیر. اما جهانگیر میگفت نه، نمیخواهم». از جهانگیر میپرسیم چرا نمیخواستی؟ میگوید: «عطیه خیلی خوب حرف میزند. من نمیتوانم. ورزشكار و هنرپیشه هم بود. اما خالهاش گفت اینها مهم نیست...».
عطیه میپرد وسط حرفش و با شیطنت میگوید: «من هم گفتم مهم نیست! بالاخره قبول كرد و آمدند خواستگاری». عطیه از توی موبایلش عكس یك دختر تپل را نشانمان میدهد و میگوید: «دخترمان است؛ «دینا» هشت ماهه است». و جهانگیر با دست اشاره میكند كه خیلی كوچولو است.
آنها میگویند برای این اسمش را گذاشتهاند دینا كه تلفظش برای هردوشان راحت است و میتوانند راحت صدایش كنند. وقتی از جهانگیر میپرسیم حالا راضی هستی كه بالاخره رفتی خواستگاری عطیه، چندبار پشتسر هم میگوید «عالیه... عالیه..». و این «عالیه» را چنان میكشد كه صدای آبشدن آن قند معروف را میشود ته دلش شنید.
● پیشرفت میكنیم، پس هستیم
حالا دیگر از آن مغازه نقلی ته پاساژ خبری نیست. آنها ۲ تا مغازه درست و درمان به اسمهای «چارلی چاپلین» و «لورل هاردی» دارند. تا ۳ سال پیش كافیشاپ هم داشتند كه چون خیلی درگیرشان كرده بود، تعطیلاش كردند.
با اینكه مغازهها اجارهای است اما درآمدشان آنقدر خوب هست كه جهانگیر روز بهدنیاآمدن دینا، عطیه را با یك سوئیچ ۲۰۶ غافلگیر میكند. ولی رسیدن به اینجا اصلا كار آسانی برایشان نبود.
جهانگیر میگوید: «۲۰سال است كه به این كار مشغولم. ۱۸ سالم كه شد گفتم میخواهم مستقل باشم. آه هم در بساط نداشتم. اما میخواستم روی پای خودم بایستم. كلی زحمت كشیدم تا مغازه ۱۵ متری ته پاساژ تبدیل شد به این. اول كارهای فانتزی نداشتیم. با هم كه آشنا شدیم كارمان را وسعت دادیم.
الان حتی سفره عقد و دستهگل عروس هم سفارش میگیریم. خیلی جاها هم بودیم؛ تجریش، میرداماد، پاسداران، جردن و... الان ۵-۴ سال است كه اینجا ثابت هستیم». وقتی میگوید جردن كنجكاو میشویم؛ معلوم میشود همین طبقه اول آیتك مغازه داشتهاند.
● دشمنان طبقه چهارم
جهانگیر میگوید: «همه تزئینیفروشیها با ما دشمن هستند اما ما كاری به كار كسی نداریم». عطیه كه انگار داغ دلش تازه شده باشد چندباری روی میز میكوبد و با قاطعیت حرف شوهرش را ادامه میدهد: «همسایههای طبقه چهارم همه با ما دشمناند. این را بنویس. حتما بنویسیها. اگر بفهمند شما خبرنگارید از حسادت دق میكنند».
چرا مگر خودشان مشتری ندارند؟ عطیه میگوید: «چرا ولی ما خوشرو هستیم. با خنده سلام میكنیم. مشتری هم خوشاش میآید و از ما خرید میكند. اینكه دست من نیست. آنها ناراحت میشوند. هی میگویند اینجا چرا شلوغ است؟ خب، به توچه؟!».
و برایمان تعریف میكند تا حالا یك بار هم حراج نكردهاند، اما مشتری همینطوری از سر و كولشان بالا میرود. جهانگیر میگوید: «آنها حسودی میكنند به خاطر اینكه ما ناشنوا هستیم. همهشان مدام تلفن به دست معامله میكنند ولی ما اصلا تلفن نداریم. اما مغازه ما شلوغتر است».
وقتی ازشان میپرسیم از شما تقلید هم میكنند؟ عطیه تقریبا جیغ میزند كه «اوف... اوف... تا دلتان بخواهد. ما كه آمدیم اینجا فقط سه تا مغازه فانتزی بود. الان شده چهلتا. هی میآیند نگاه میكنند و میگویند این چیه؟ اون چیه؟ بعد میروند مثل آن را میآورند. اما ما كار خودمان را میكنیم».
عطیه راست میگوید. آنها آنقدر سرشان شلوغ است كه دیگر وقت ندارند خودشان را درگیر همسایهها كنند.
«مشتریها خودشان با پای خودشان میآیند و دست آخر هم راضی بیرون میروند. تنها كاری كه ما میكنیم این است كه مهربان هستیم و همه را دوست داریم».
● مسخره نكنید، لطفا
هرچند آنها مهربان هستند و در برخورد اول با مشتریها صمیمی، اما از رفتار بعضی از مشتریها ناراضی هستند. این نارضایتی در جهانگیر بیشتر است؛ چون به قول عطیه او خیلی حساس است.
اما عطیه از این برخوردها چیزی به دل نمیگیرد: «من با مشتریها مشكلی ندارم. با آنها حرف میزنم. اگر متوجه نشوند روی كاغذ مینویسم. مشكلی نیست». عطیه آن قدر راحت میگوید مشكلی نیست كه تو واقعا باورت میشود كه مشكلی وجود ندارد.
او با مشتریها درباره برخورد غلطشان حرف میزند؛ «بعضیها مسخره میكنند. میخندند. میگویند اینها كر و لال هستند. ما نیمهناشنوا هستیم. من میشنوم. برای همین میروم پیشاش میگویم خانم بگویید ناشنوا، نه كر و لال. خجالت میكشد. میرود فرداپسفردا میآید جنس میخرد و معذرتخواهی میكند».
ولی بعضیها واقعا مشكلسازند «مشتریهایی هستند كه خرید میكنند و یكی، دو روز بعد میآیند میگویند این را از شما خریدیم، شكسته است. دروغ میگویند. میخواهند از ما سوءاستفاده كنند. بحث میكنم. بعد میرویم انتظامات مشكلمان را حل میكنیم».
وقتی ازشان میپرسیم كدامتان گرانتر میفروشید؟ میخندند و میگویند «فرقی نمیكند ما گرانفروشیم!» عطیه برایمان توضیح میدهد كه چون آنها اولین مغازهای هستند كه آن جنس را آوردهاند نسبت به خریدشان گرانتر از بقیه میفروشند. ولی اگر جنس چشم مشتری را بگیرد بهاش تخفیف میدهند.
عطیه و جهانگیر مشتری ثابت زیاد دارند؛ چه آنهایی كه از اول هرجا رفتهاند دنبالشان آمدهاند، چه از هنرپیشهها. ظاهرا پای ثابت آنها هم شفیعیجم است. «شفیعی جم زیاد میآید اینجا. خرید هم میند؛ شمع، مجسمه و از اینجور چیزها».
داریوش فرهنگ و پوران درخشنده هم زیاد میآیند و هردفعه كلی خرید میكنند. بقیه هنرپیشهها هم بیشتر سر میزنند و احوالپرسی.
● ما هم هستیم
چند سالی است كه جهانگیر خودش به غیر از شمع چیزی نمیسازد و مجسمهها و اجناس مغازه را از چین، تركیه، فیلیپین و تایلند میآورد. قبلا آنها باهم میرفتند اما از وقتی دینا به دنیا آمده و مغازهها هم ۲ تا شده، جهانگیر خودش تنهایی میرود. او از برخورد آدمهای آنطرف آب خیلی راضی است.
عطیه میگوید: «اما اینجا هر كاری میكنیم كلی حرف پشتسرمان است. یك سال پیش به كانون ناشنوایان ۲ میلیون تومان كمك كردیم. حتی تشكر نكردند. سریع میگویند این پول را از كجا آوردهاید؟ اینچیزها برای ما مهم نیست. بگذار حرف بزنند. خدا كه هست». عطیه از كمبود امكانات رفاهی شاكی است.
میگوید: «شما میتوانید دانشگاه بروید ولی بچههای ناشنوا چیزی از كلاس و درس متوجه نمیشوند. در خارج از ایران دانشگاههای خاص وجود دارد كه بچهها میتوانند ادامه تحصیل بدهند». او میگوید بهزیستی كارهایی انجام میدهد ولی خیلی كم و ناچیز است.
عطیه از اینكه بیشتر بچههای ناشنوا خانهنشین هستند ناراحت است. او خودش الان مربی درجه ۳ والیبال است؛ «اگر حداقل به بهانه ورزش از خانه بیرون بیایند، هم به زندگی امیدوارتر میشوند، هم دوستانی برای معاشرت پیدا میكنند».
مصاحبه تمام است. ضبط خاموش شده. اما یك سؤال هنوز باقی مانده. فكر میكنید عكسالعمل دینا وقتی بفهمد پدر و مادرش ناشنوا هستند چی باشد؟ عطیه به زور بغضش را میخورد و فقط با سر جواب میدهد «نمیدانم» اما ما میدانیم. او به داشتن چنین پدر و مادر امیدوار و موفقی افتخار خواهد كرد. یعنی اگر راستش را بخواهید چارهای جز این نخواهد داشت.
● چندروز قایمام كردند
۲۰ سال از آن روزهایی كه عطیه نقش «ملیحه» را بازی كرده است میگذرد. چهرهاش نسبت به آن سالها چندان تغییر نكرده. مشتریها او را بعد از چند برخورد به جا میآورند و اكثرا هم از این موضوع حسابی ذوقزده میشوند.
«پرنده كوچك خوشبختی» برای مردم آنقدر خاص است كه همین چند وقت پیش در یك برنامه تلویزیونی، از طرف مردم به عنوان بهترین كار پوران درخشنده انتخاب شد.
عطیه بعد از «پرنده كوچك خوشبختی» در یك قسمت «راه شب» برای داریوش فرهنگ و در صحنه كوتاهی از «شمعی در باد» برای پوران درخشنده بازی كرده است.
ماجرای بازیگرشدن عطیه از سال ۶۶ شروع شد؛ وقتی كه پوران درخشنده برای انتخاب نقش ملیحه به مدرسه ناشنوایان دماوند رفت. او از چند نفر تست میگیرد كه چندان باب میلش نیستند. تا اینكه خانم مدیر او را سراغ عطیه میفرستد.
عطیه در این باره میگوید: «خانم درخشنده از هیچكس خوشاش نیامده بود. گفته بود من یك دختر شیطان میخواهم. برای همین هم او را فرستادند سراغ من. خانم درخشنده گفت گریهكن، راه برو و... بعد از من خوشاش آمد.»
از عطیه كه میپرسیم پدر و مادرت مخالفتی نداشتند؟ اینقدر راحت سرش را به نشانه «نه» تكان میدهد كه معلوم است پدر و مادرش اصلا بدشان نمیآمده سر دختر پر شر و شورشان جایی گرم باشد و حداقل چند صباحی از دیواری غیر از دیوار خانه و مدرسه بالا رود.
عطیه خاطرههای عجیب و غریبی از عكسالعمل مردم بعد از نمایش «پرنده كوچك خوشبختی» دارد. او از دردسرهایش بعد از نمایش فیلم میگوید؛ « مسئولین یكی از سینماهای شهرستان از من خواستند آن صحنه آخر فیلم كه میگویم «مامان» را همزمان از پشتپرده بگویم. وقتی آخر فیلم گفتم «مامان!» همهچیز یكهو به هم ریخت. قیامتی شد.
آخر شب به زور از سینما آوردم خانه. چند روزی قایمام كردند. خیلی ترسیده بودم.»
عطیه تعریف میكند درآمد سینما در آن یك هفته به قدری زیاد شده بود كه مسئولین سینماهای دیگر هم مدام سراغش را میگرفتند. اما غائله به همینجا ختم نمیشود.
«یك پسری مدام زنگ میزد خانهمان كه من میخواهم بیایم خواستگاری عطیه. مامانم حسابی كفری شده بود. میگفت این دختر فقط ۱۱سالش است. اما گوشاش بدهكار نبود. مدام زنگ میزد. آخر هم یك تابلو فرش ابریشم برایم فرستاد كه هنوز هم یادگاری نگهاش داشتهام.» این استقبال فقط از طرف مردم نبود؛ او در همان سال جایزه ویژه هیات داوران جشنواره فجر را گرفت.
منبع: همشهری آنلاین